آیینه پژوهش
(١)
سرمقاله -
١ ص
(٢)
كتابشناسى، نخستين گام اطلاعرسانى - مسرت حسين
٢ ص
(٣)
ضرورت ايجاد نمايشگاه دائمى كتاب ايران - ابطحى سيد محمدعلى
٣ ص
(٤)
كتابخانههاى جهان اسلام در قرون وُسطى - ديوان محمدرستم
٤ ص
(٥)
مخازن قديمى كتابهاى اسلامى در كوفه - الطريحى محمدسعيد
٥ ص
(٦)
زندگى و آثا علامه شيخ آقا بزرگ تهرانى - انصارى قمى ناصر الدين
٦ ص
(٧)
كتابخانهها و سوانح - نيکنام مهرداد
٧ ص
(٨)
گردش كار در چهار دايرة المعارف فارسى - فرح زاد محمد
٨ ص
(٩)
برترين كتابشناسى شيعه - انصارى قمى ناصر الدين
٩ ص
(١٠)
نسخههاى خطى آيت اللَّه صفائى خوانسارى - زمانى نژاد على اکبر
١٠ ص
(١١)
نگاهى به تاريخ كتابخانههاى مساجد - سلطانى محمدعلى
١١ ص
(١٢)
گفتگو -
١٢ ص
(١٣)
كتابخانهها و دانشخانههاى اسلامى - اذکائى پرويز
١٣ ص
(١٤)
كتابخانههاى مكه و مدينه - محلاتى مظفر الدين
١٤ ص
(١٥)
طرحى در باب تدوين كتابشناسى كتب شيعه - مختارى رضا
١٥ ص
(١٦)
معرفىهاى اجمالى -
١٦ ص
(١٧)
معرفىهاى گزارشى -
١٧ ص
(١٨)
مجلههاى پژوهشى -
١٨ ص
(١٩)
كتابشناسى كتابخانهها - رفيعى على
١٩ ص
(٢٠)
نسخههاى خطى مدرسه صدر بابل - حافظيان ابوالفضل
٢٠ ص
(٢١)
كتب خطى انتشار يافته انستيتو تاريخ علوم عربى - اسلامى - ارجمند مهدى
٢١ ص
(٢٢)
اخبار -
٢٢ ص
(٢٣)
فهرست موضوعى سال پنجم
٢٣ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣ - كتابخانهها و دانشخانههاى اسلامى - اذکائى پرويز

كتابخانه‌ها و دانشخانه‌هاى اسلامى‌
اذکائى پرويز

از باب امتثال امر در اداى تكليفى كه بر صاحب اين قلم نهاده آمد، به ذكر بعضى از كتابخانه‌ها و دانشخانه‌هاى اسلامى - شيعى بر حسب برخى يادداشتهاى پراكنده مبادرت مى‌شود. در اين مقال مطلقاً دعوى استصاى جزيى و ناقص هم نيست. نگارنده رجاى واثق دارد كه فقرات ذيل كه از نوشته‌هاى پربار اهل فضل و تتبّع طرفى بسته است، به كار خوانندگان آيد؛ بى اين اميد، بعضى خوانده‌هاى ناچيز و اتفاقى اين بنده، قدر آن ندارد كه حتّى «زيره به كرمان و ليمو به عمان» به حساب آيد. الف. كتابخانه ها
١. ابن البناء مقدسى بيارى (٣٣٥ - ٣٩٠ ق) جهانگرد مشهور گويد كه در رامهرمز كتابخانه‌اى است بمانند آنچه در بصره است. اين دو سراى را كه بالجمله «ابن سوار» برآورده، هر كس بدانها رود از براى او كارسازيها شود. خواندارى و كتاب نگارى بدانها پيوسته باشد، منتها كتابخانه بصره بزرگتر و آبادتر و داراى كتابهاى بيشتر است. در همين جا پيوسته شيخى نشسته است كه بر او كلام معتزليان همى خوانند (ر.ك: احسن التقاسيم، ص ٤١٣).
٢. مقدسى چند بار از كتابخانه عضدالدوله ديلمى (٣٣٨ - ٣٧٢ ق) ياد كرده كه كتابهايى در آنجا خوانده (ص ٢٥٨، ٢٩٤، ٤٤٨) و آنجا را چنين وصف كرده است:
«در قصر عجيبى كه عضدالدوله در شيراز ساخته به قولى سيصد و شصت اطاق دارد. كتابخانه آنجا در تالارى جداگانه است، كتابدار و ناظر و كليددار و مسؤول از معتمدان شهر بر آن گماشته است. هيچ كتابى در اقسام دانشها تا بهنگام خود نباشد كه جملگى در آنجا گرد نيامده باشد. همانجا سرسراى بلندى است در ايوانى بزرگ كه مخزنها و قفسه‌هاى كتاب از هر طرف در آن جاى گرفته، به ديوارهاى سرسرا چسبيده است. گنجه‌ها خانه‌هايى‌اند به طول قامت آدمى و به عرض سه گز از چوب ساخته، آراسته و پرداخته، درهايى بر آنهاست از بالا به پايين، دفترها به طور منظم در رفها جاى گرفته است.
هر قسمتى از دانش را خانه‌هايى باشد؛ و فهرستهايى كه در آنها نامهاى كتابها نوشته آمده است. من همه جاى آن كاخ را از بالا تا پايين گرديده‌ام، سرسرا از فرشهاى آبادانى مفروش است. بر سر در آن رواقى بسته آمده؛ و بر درگاه قصر دربانان هستند كه اشخاص را جز با جواز *٩٥* عبور راه ندهند. من در هر نشستگاهى هر آنچه شايان آن باشد بديدم، خيش خانه‌ها ديدم كه از بالا بر آنها آب كاريز مى‌ريزد، و پيوسته جويهاى روان ديدم كه در خانه‌ها و شبستانها روان است.
بى جهت نيست كه پيامبر (ص) فرموده است كه «اگر دانش به خوشه پروين آويخته بودى، ايرانيان بدان دست يازيدى...» )ر.ك: احسن التقاسيم، ص ٤٤٩، ٤٥١).
٣. ابوالوفاء محمّد بن عبد العزيز بن سلمه همدانى (ن‌١ س‌٣ ق) از طايفه بنى سلمه در همدان، در فضل متانتى داشت و به سبب مطالعت علم از عمارت و نيابت (امارت همدان) باز مى‌ماند، علما و فضلا را رعايت به افراط مى‌كرد. پدرش (عبد العزيز بن سلمه) در حق او گفته است:
يا برقانا على بنى سلمة
اصحبت فى اكل مالهم حطمة

تأليف كتاب الحماسه ابو تمّام طائى، كه با نام ابوالوفاى همدانى پيوند يافته، داستانى دارد كه بنا به منابع كهن از اين قرار است: ابو تمّام حبيب بن اوس طايى (١٧٢ - ٢٢٨ ق) پس از آنكه معتصم عباسى (٢١٨ - ٢٢٧) به خلافت رسيد، به بغداد رفت و در آنجا اقبالى يافت. آنگاه به قصدد ديدار امير عبد اللَّه بن طاهر طاهرى، فرمانرواى خراسان (٢١٣ - ٢٣٠) بدان سوى كوچيد. ابوتمام چون از خراسان بازگشت و به همدان رسيد، «سرما صعب بود، آسمان بر زمين كافور مى‌ريخت، و صحرا حلّه سفيد مى‌پوشيد. ابوالوفاء محمّد بن عبدالعزيز بن سلمه او را به سراى خويش برد، و در رعايت فضل و علم او مبالغت نمود...».
به گفته ابن خلكان، ابو الوفاء كه خود يكى از رؤساى آن شهر بود، كتابخانه‌اى شامل ديوانهاى شعر عرب و جز آنها داشت. در آن هنگام، برفى سنگين در همدان باريد و همه راهها بند آمد؛ چندان كه ادامه سفر براى ابوتمّام امكان نداشت. ابوالوفاء بدو گفت كه در همين جا بمان، چرا كه تا مدت زمانى راهها باز نمى‌شود. پس آنگاه كتابخانه خود را براى مطالعه وى فرا پيش كرد، كه او بدان اشتغال يافت. پنج كتاب در شعر تأليف نمود، از جمله كتاب الحماسه را. «چون هوا متعدل شد، و برف را انحسارى پديد آمد، ابو تمّام كه از كتب بنى سلمه حماسه كرده بود، از همدان برفت. ابوتمام چون برفت، اين نسخه مستصحب نكردند و بدان بخل نمودند».
پس در همان كتابخانه آل سلمه بر جاى ماند، و ايشان آن را به كسى نشان نمى‌دادند، تا آنكه احوال آنان دگرگونى يافت و اتفاق افتاد كه ايشان را نكبتى رسيد، و كتب ايشان به تاراج بردند. مردى از اهل دينور به نام ابوعديل دينورى به همدان آمد، و نسخه الحماسه به دست وى افتاد. او آن را به اصفهان برد و در نزد اديبان و فاضلان اقبالى يافت. پس ميان فضلاى اصفهان و اصحاب ابوعلى لكده منتشر شد، و هلّم جرّا در جهان سائر آمد. همين خود سبب اساسى اشتهار و احترام ابوتمّام طايى گرديد، چندان كه شارح آن خطيب تبريزى گفته است: «ابوتمّام در حماسه خود شاعرتر است تا در شعر خود». (وفيات الاعيان، ج ٢، ص ٢٧٢ - ٢٧٣؛ تاريخ الوزراء قمى، ص ٨٣ - ٨٤؛ نسائم الاسحار، ص ٧٩ - ٨٠؛ تاريخ الادب العربى بروكلمان، ج ١، ص ٧٧ - ٧٨ و ج ٢، ص ٧١ - ٧٢).
٤. عبدالجليل قزوينى (ح ٥٦٠ ق) گفته است كه «به رى در كتبخانه صاحبى [منسوب به صاحب بن عباد] و به اصفهان در كتبخانه بزرگ؛ و به ساوه در كتبخانه بوطار خاتونى و به همه شهرهاى عراق و خراسان و بغداد معروف و مشهور...» (كتاب النقض، ص ١٢)، «در عجم، دستاربندى به فضل و عدل از صاحب كافى بزرگتر نبوده است: ابوالقاسم بن عباد بن ابى العباس كه هنوز وزراء را به حرمت او صاحب مى‌نويسند، و توقيعات و خطوط و رسوم او هنوز مقتداى اصحاب دولت است، و كتبخانه صاحبى (در رى) به روضه او نصب است، در تشيّع به صفتى بوده است كه كتابى مفرد تصنيف اوست در امامت دوازده امام معصوم، و اشعار و ابيات او كه دلالت بر مذهب او دارد بسيار است...». (همان، ص ٢١١).
٥. به سال ٣٨١ ق، شاپور بن اردشير زردشتى، وزير بوئيان عراق، كتابخانه‌اى مجموع از كتب غير سنّى و غير دينى در بغداد تأسيس كرد كه دوازده هزار جلد كتاب خطى داشت؛ و مانند كتابخانه سامانيان در بخارا آثارى بود كه به تازگى از منابع چينى و هندى و يونانى ترجمه شده بود. شاپور وزير مردم را به رونويسى از كتابهاى آن كتابخانه تشويق مى‌كرد.
در سال ٤٥١ ق، همين كتابخانه وزير شاپور بن *٩٦* اردشير را در بغداد، تركمانان سلجوقى به سركردگى طغرلبك آتش زدند، عميدالملك كندرىِ وزير، آنچه را سالم ماند بر گرفت؛ و اين يكى از دو حريق بود. (تاريخ دولة آل سلجوق، ص ١٧).
٦. وقتى مدرسه مستنصريه بغداد در محلّ نظاميه قبلى ساخته شد (٦٢٥ - ٦٣١ ق) كتابهايى را كه به مدرسه اختصاص يافته و بالغ بر هشتاد هزار مجلد بود، با يكصد و شصت حمال حمل كردند. شيخ عبدالعزيز و پسرش، ضياء الدين احمد خازن، را بر كتابخانه گماشتند تا فهرستى ترتيب داد، آنگاه كتابها را به حسب موضوعاتِ علوم مرتب ساختند كه پيدا كردن هر كتابى آسان بود. (غزالى نامه، ص ١٤٦).
٧. انساب سمعانى و كلاهدوزى: جمال الدين قفطى (٥٦٨ - ٦٤٦ ق) بسيار به كتاب علاقه داشت، و كتابهاى بى شمارى از همه جا گرد آورده بود، كه بهاى آنها را پنجاه هزار دينار - يعنى حدود بيست و پنج هزار ليره مصرى تخمين زده‌اند؛ و از مال دنيا چيزى جز كتاب را دوست نمى‌داشت؛ و خانه ملكى و زن نداشت. در هنگام مرگ وصيت كرد كه كتابهاى او را به الملك الناصر صاحب حلب بدهند. حكايتى از شدّت عشق او به كتاب اين است كه: وى نسخه زيبايى از كتاب «الانساب» سمعانى (م ٥٦٢ ق) به خطّ مؤلّف آن به دست آورده بود كه مقدارى نقص داشت، و پس از مدتى جستجو مقدارى از كسرى كتاب را پيدا كرد، و چند ورقى از آن باقى مانده بود كه معلوم شد كلاهدوزى آن را در كار خود كرده، و با آن اوراق قالب كلاه ساخته است. بسيار غمگين شد و حالش به بيمارى كشيد، چند روزى از حضور بر سر خدمت كاخ امير خوددارى كرد و عدّه‌اى از بزرگان و افاضل به تسليت او شتافتند، كه گفتى يكى از عزيزانش از دنيا رفته و اينان براى تعزيت او آمده‌اند (ر.ك: تاريخ نجوم اسلامى، ص ٦٩٩).
٨. كتابخانه رَبع رشيدى. خواجه رشيد الدين فضل اللَّه همدانى وزير (٦٤٥ - ٧١٨ ق) خود در وصيتنامه‌اش كه مكتوبى است به عنوان صدرالدين محمّد تُركه اصفهانى، و در حالت مرض هالك نوشته، از جمله مى‌گويد:
«ديگر دو بيت الكتب كه در جوار گنبد خود از يمين و يسار ساخته‌ام، از جمله هزار عدد مصحف در آنجا نهاده‌ام، وقف كرده‌ام بر ربع رشيدى، و مفصّل آن بدين موجب است:
- آنچه به حلّ طلا نوشته، ٤٠٠ عدد.
- آنچه به خطّ ياقوت است، ١٠ عدد.
- آنجه به خط ابن مُقلَه است، عددان.
- آنچه بر خط احمد سهروردى است، ٢٠ عدد.
- آنچه به خطوط اكابر است، ٢٠ عدد.
ديگر شصت هزار مجلّد در انواع علوم و تواريخ و اشعار و حكايات و امثال و غيره، كه از ممالك ايران و توران و مصر و مغرب و روم و صين و هند جمع كرده‌ام، همه را وقف گردانيده‌ام بر ربع رشيدى، ديگر اثاثات و قناديل و شمعدانها و بُسُط و مَسافد و آلات طبخ و زَبادىِ دارالضيافه و آلات دارالشفا كه ذكر و مفصّل آن از حدّ بيرون است و به سالها جمع شده...» (مكاتبات رشيدى، ص ٢٣٧). ب. خانه‌هاى دانش‌
شادروان دكتر مصطفى جواد، استاد دانشمند عراقى*، *دكتر مصطفى جواد عراقى، دانشمندى برجسته، محقّق، ايرانى تبار و ايراندوست بود. وى استادى آزاديخواه به شمار مى‌رفت كه با نيروهاى پيشرو ميهن خود نظر همراهى داشت. گفتارى دارد به عنوان «فرهنگ عقلى و اوضاع اجتماعى در عصر شيخ الرئيس ابوعلى سينا» كه اينك مطالب ذيل گزيده وار از آن ترجمه مى‌شود:
سراهايى براى دانش و حكمت بنياد شد و وقف دانش پژوهان و معرفت خواهان گرديد، مانند خانه دانش ابوالقاسم جعفر بن حمدان موصلى رياضى دان فقيه شافعى (م ٣٢٣ ق). مانند اين سراى دانش را در بصره مردى بنا كرد كه تاريخ نام و نشان وى را ياد نكرده؛ و *٩٧* چون شاهنشاه عضدالدوله فناخسرو بن ركن الدوله بويهى آن را ديد، گفت: «اين بزرگوار از ما پيشى گرفت». نيز مانند سراى دانش ابو منصور عبداللَّه بن محمد، معروف به «ابن شاه مردان»، وزير بصره؛ و همچنين خانه دانش ابوعلى بن سوار كاتب از مردم بصره، كه در اين دانشسراهاى سه گانه - تنها در بصره - بى گمان «اخوان صفا» از كتابهاى گنجيده آنها در تأليف رسائل فلسفى خود بهره فراوان برده‌اند، و آن شهر را جايگاه پژوهش و تأليف خود گزيده‌اند.
در سال ٣٨١ ق، در پادشاهى بهاء الدولة بن عضدالدوله ديلمى، وزير ابونصر شاپور بن اردشير شيرازى، دانشسرايى در كوى بين السورين (= ميان دو بارو) از برزن «كرخ» بغداد بساخت، و دوازده هزار جلد كتاب در دانشهاى گوناگون و ادبيات و اشعار در آنجا نهاد. اين دانشسراى شاپورى كعبه دانشوران و اديبان سرزمينهاى گونه‌گون شد؛ چندان كه از شام دانشپژوهى نابينا، همچون ابوالعلاء معرّى، به سوى آن كوچيد؛ و ياد آن را با گفته‌اى درباره كبوترى نواخوان بر شكوفه درختى از دانش خانه مزبور جاودان ساخته: «و غنّت لنا فى‌دار سابور قينه...»(شرح سقط الزند، ج ٢، ص ٧؛ الوفيات، ج ١، ص ٢١٧).
آوازه دانشسراى شاپورى در كشورها پيچيد و چون به شنود فاطميان رسيد، در روزگار الحاكم بامراللَّه فاطمى، مانند آن را ساختند. اينك همان دانشگاه باآوازه قاهره است (يعنى «الازهر») كه نوزده سال پس از دانشسراى «شاپورى» به سال ٤٠٠ قمرى ساخته آمد.
از آن جمله است باز، خانه دانش ابومنصور بهرام بن مافنه كازرونى، وزير پادشاه ابو كاليجار بن سلطان الدوله بن بهاء الدولة بن عضدالدولة بن بويهى، كه در فيروز آباد، از استان فارس، نزديك شيراز بساخت، و نوزده هزار جلد از مهمترين كتابها در آن بنهاد. از جمله آنها چهار هزار برگ به خط «ابن مقله» كاتب نامدار بود. زايش ابومنصور بهرام به سال ٣٦٦ قمرى و مرگ وى به سال ٤٣٣ بود.
هم از آن جمله است كتابخانه ابوجعفر مهلّبى هَمَدانى در شهر همدان كه دوازده هزار جلد كتاب در آن نهاده آمد (تاريخ بغداد، نوشته «فتح بندارى»، دست نوشته كتابخانه ملى پاريس، ش ٦١٥٤، برگ ٦٧) كه بى گمان ابن سينا از كتابهاى آنجا يادداشت برداشته و در تأليفات خود و هم براى درسگويى در آن مدّت كه در همدان اقامت داشته، بهره برده است.
از آن جمله است، كتابخانه عضدالدوله كه مقدسى بشارى در كتاب احسن التقاسيم آن را وصف كرده... [كه پيشتر گذشت‌]. گويد كه دانش گسترش سامانيان در خراسان از بديهيات است. «آنان معتقد بودند كه دانش جز در سايه آزادى و تسامح، نه پيش مى‌رود و نه مى‌بالد».
همين كه بخش شرقى ايران، و عراق و جزيره تحت سيطره آل بويه درآمد و خلافت عباسى را به حمايت خود گرفتند، دانشها شتابان روى به شكوفايى گذارد؛ به حدّى كه روزگار آنان درخشانترين اعصار دانش اسلامى گرديد؛ و اين از بابت آزادى دينى و آزادى قلم است كه پيش از آنان همين آزاديها نكوهيده و فرو پوشيده بود؛ و پيشتر با مرگ كيفر مى‌يافت، همان گونه كه بر حسين بن منصور حلاّج و دوستش «شاكر» رفت. در اين زمان قلمهاى آزاد پديد آمد. جانهاى پوشيده هويدا شد و سينه‌هاى تنگى گرفته، نفس تازه كشيدند. خرَد سالارى بر شناخته شد و فرمان معقول در منقول نفاذ يافت. پيش از آن، منقول مقدّس بود...، پروا نبود كه بر اجتماع، جهالت و حماقت غالب شود و آزاد انديشان به الحاد متهم گردند.
شادروان دكتر مصطفى جواد درباره انتقال ابن سينا همراه پدرش از بلخ به بخارا گويد:
معناى انتقال از بلخ به بخارا در آن زمان، به معناى جابجايى از منطقه‌اى شافعى به منطقه‌اى حنفى بود. خاندان سبكتكين از زمان سلطان محمود غزنوى از پيروان كيش شافعى و از تأييدگران عقيده اشعرى بودند، نه كيش حنفى كه در مسائل دينى خِرَد بر آن حاكم است و هرازگاه به «اعتزال» و «رأى» و «قياس» در حكم مى‌گرايد... .
*٩٨* بارى، بخصوص پس از آنكه ديدند خليفگان عباسى به كيش شافعى درآمده‌اند، آنان نيز از متعصبان آن شدند... در بخارا كمتر از گرگان براى نزديكى به منطقه شافعىِ غير اعتزالى خراسان، به كيش اعتزال گروش بود. پدر ابن سينا از براى چيرگى كيش حنفى بر اتباع دولت سامانى از كشور غزنوى به كشور سامانى انتقال يافت. چون در اين كيش، در پژوهش علوم عقلى نوعى تسامح ديده مى‌شد، چندان كه مى‌توانيم بيان كنيم كه كيش حنفى از اهمّ اسباب پيشروى فلسفه نزد مسلمانان است. انگيزه هجرت گزينى به سرزمين آسانگير، اين بود كه پدر شيخ الرئيس از كسانى بود كه دعوت فاطميان اسماعيلىِ مصر را اجابت كرد - چنان كه پسرش در املاى سرگذشت خود ياد كرده - و به كيش اسماعيلى درآمد... .
پيداست كه آزاردهى مذهبى در خراسان بويژه پس از ظهور انديشه‌هاى اسماعيلى، شديد بوده و اسماعيليان در آنجا سركوب مى‌شده‌اند. داستان از اين قرار است كه داعيى به نام عبداللَّه بن على علوى تاهرتى از شهر تاهرت در مغرب دور، و از دودمان حسن مثنى به عنوان فرستاده الحاكم بامراللَّه فاطمى نزد سلطان محمو غزنوى آمد و او را به كيش اسماعيلى فرا خواند. پاره‌اى از تصانيف اسماعيلى نيز همراه وى بود. سلطان محمود نتيجه كار را به مناظره او با مردم نيشابور كه يكپارچه شافعى بودند، واگذاشت. پس در نشستى پيشوايان فِرَق گرد آمدند و شيخ ابومنصور عبدالقادر بن طاهر نيشابورى، معروف به «بغدادى»، مناظره را با علوى تاهرتى متعهّد شد و او را مجاب كرد. آنگاه كار وى را به خليفه القادر باللَّه عباسى واگذاشت. خليفه نيز دستور قتل او را داد و اندكى پس از سال ٤٠٠ ق در نواحى «بُست» او را كشتند.
از نتايج اين مناظر، پيدايى كتاب الفَرق بين الفِرَق عبدالقادر بغدادى بود كه به مشابه هشدارى است براى شافعيان تا نسبت به كيش اسماعيلى و كيشهاى ديگرى كه نمى‌شناختند، آماده باشند.
بى گمان جماعتى از اسماعيلى گرايان از ترس علنى شدن و كشته شدن به مانند تاهرتى از خراسان به ماوراءالنهر كوچيندند، از آن جمله پدر ابن سينا بود كه ياد شد. وى اگر فرضاً به دولت غزنوى مى‌پيوست، هيچ اثرى از وى در آنجا پديد نمى‌آمد؛ سهل است كه كشته مى‌شد يا خِرَدورزيهاى وى عاطل و باطل مى‌گرديد؛ هم چنان كه پايان كار بسيارى ديگر در آن عصر چنين شد. اگر در عراق بود، سرنوشتى فنا بود؛ به جهت قساوتى كه خليفگان عباسى آن روز بر اهل حكمت و فلسفه روا مى‌داشتند... . اگر در غير آن روزگار هم پديد آمده بود، يا خودش كشته مى‌شد، يا استعدادهايش خفه مى‌شد؛ چنان كه پس از وى رويدادهاى اتهام زندقه و اباحه دماء براى فخر الكتاب ابواسماعيل حسين وزير، معروف به «طغرايى» شاعر، و عين القضات ابوالمعالى عبداللَّه بن محمد ميانجى همدانى رخ داد. اين دو به اتهام زندقه در دهه سوم سده ششم به روزگار دولت سلجوقى در ايران و عراق به قتل آمدند... (المهرجان لابن سينا، المجلّد الثالث، ص ٢٤٨ - ٢٨٠).

***

در باب كتابخانه‌هاى سرزمين‌هاى اسلامى كتابهاى متعدّد نوشته‌اند؛ از ميان نوشته‌هاى مستشرقان، نوشته زير از مكنزن سودمند است:
R. S. Mackensen: Background of the history of Moslem Libraries, (in) The American journal of Semetic Languages, no. ٥٠ (١٩٣٤), PP. ١١٤ - ١٢٥ (and ١٩٣٥), PP. ٢٢ - ٢٣, ١٠٤ - ١١٠ .
نيز، كتابخانه‌هاى اسلامى در عهد عباسى، در:
Der Islamic cultara, III, PP. ٢١٠ - ٢٤٣ .
براى وجود آنها در شهرهاى ايرانى، ص ٢٢٥.
ايضاً مقاله سليمان ظهير به عنوان «كتابخانه‌هاى ايران»، در:
Der Reslle del Acad. Arale de Damas, ٢٣/٢ (I - IV, ١٩٤٨), PP. ٣٨٢ - ٤٤٣ .